ديشب به گذشته مي انديشيدم

به تمامي اوقاتى كه خسته و عصبانى بودم

به تمامى اوقاتى كه از خودم دور بودم

به تمامى اوقاتى كه درگير افكار بيهوده بودم و انرژى ام را صرف آن مى كردم

ديشب گريستم

براى تمامى لحظاتى كه از خودم بيش از توانم انتظار داشتم

براى تمامى كارهايى كه تنها به خاطر خوشايند ديگران انجام دادم

براى تمامى لحظاتى كه خودم را نديدم، روحم را آزردم، و بر خلاف جريان رود شنا كردم

براى همه لحظاتى كه جارى نبودم

ديشب گريستم

به اين خاطر كه روحم به آنچه بايد بدانم واقف بود اما به آن عمل نكردم

گريستم چون ديدم دستانم پر از خاليست

به كوچه هاى قلبم سر زدم

مقصد را مي شناختم، اما در پس كوچه ها سرگردان بودم

به كجا مى روم؟ به كجا بروم؟

نور را مى ديدم، پاى رفتن نداشتم...اراده رفتن نداشتم

ديشب براى خودم گريستم

براى شب تولدم گريستم

اما

در پسِ گريه ها

رهايى را يافتم

نور را فهميدم ! و
 
شجاعتِ مقابله با ناراستيها را در درونم يافتم

سپاسگزار خداوند شدم كه

در اين شب تولد دوباره متولد شدم