ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم
زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم
حلاج  وشانيم  كه از  دار  نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم
ترسيدن ما هم چو از  بيم   بلا  بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بر دار  ز  رخ  پرده  كه مشتاق لقاييم
دریاب  دل  شمس  خدا   مفتخر  تبریز
رحم  آر  که  ما   سوخته‌ی   داغ خداییم

"مولانا"

 

 

 

حلاج را که می بردند پای چوبه دار
به خواهرش گفتند بیاید برای وداع.
او هم آمد اما بدون سربند.
مردها ، همه بانگش زدند که
پس حجابت کو؟

و پاسخ داد : من جز منصور مرد دیگری نمی بینم...