دو شعر زیبا از مولانا

من غلام قمرم ، غیر ِ قمر هیچ مگو

پیش ِ من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم ؛ نعره مزن ، جامه مدر، هیچ مگو

گفتم ای عشق ، من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف ِ خداست؟

گفت این هست ولی جان ِ پدر هیچ مگو

......................................

آنان که طلبکار خدایید،خدایید

حاجت به طلب نیست شمایید، شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟

کس غیر شما نیست،کجایید،کجایید؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفایید گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا ز فنایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید

جبریل امینید و رسولان سمایید

خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق

زنگار زآیینه به صیقل بزدایید

تا بود که همچون شه رومی به حقیقت

خود را به خود از قوت آیینه نمایید

مولانا

لازم است

لازم است
گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
 
لازم است
گاهی از مسجد، کلیسا،خانه خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟
 
لازم است
گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
 
لازم است
گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟
 
لازم است
گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی،
غذا بدهی و ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
 
لازم است
گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی،
با خانواده‌ات تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی
ببینی زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
 
لازم است
گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت؛ ببینی چه احساسي به تو دست مي‌دهد.
 
لازم است
گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
انسان باشی
ببینی می‌شود یا نه؟


سلام...

لازم است گاهی در راه باشیم ...

برقرار باشید...

راه


بر سر راهی،گدایی تیره روز    
ناله ها می کرد با صد آه و سوز
کای خدا،بی خانه و بی روزیم    
زآتش ادبار،خوش می سوزیم
شد پریشانی چو باد و من چو کاه  
پیش باد،از کاه آسایش مخواه
ساختم با آنکه عمری سوختم       
سوختم یک عمر و صبر آموختم
آسمان،کس را بدین پستی نکشت   
چون من از درد تهیدستی نکشت
هیچکس مانند من،حیران نشد      
روز و شب سرگشته بهر نان نشد
ایستادم در پس درها،بسی         
داد دشنامم کسی و ناکسی
رشته را رشتم ولی ازهم گسیخت   
بخت را خواندم ولی از من گریخت
پیش من خوردند مردم نان گرم     
من همی خون جگر خوردم ز شرم
دیده ام رنگی ندید از رخت تو      
سیر،یک نوبت نخوردم نان جو
این ترازو،گر ترازوی خداست     
این کژی و نادرستی از کجاست
در زمستانم،تف دل آتش است     
برف و باران خوابگاه و پوشش است
آبرو بردم،ندیدم از تو روی        
گم شدم،هرگز نکردی جستجوی
گفتش اندر گوش دل،رب ودود     
گر نبودی کاردان،جرم تو بود
نیست راه کج،ره حق جلیل         
کجروان را حق نمی گردد دلیل
تو براه من بنه گامی تمام           
تا منت نزدیک آیم بیست گام
گر بنام حق گشایی دفتری         
جز در اخلاص نشناسی دری
گر کنی آئینه ی ما را نظر         
عیب هایت سربسر گردد هنر
ما ترا بی توشه نفرستاده ایم        
آنچه می بایست دادن،داده ایم
دست دادیمت مه تا کاری کنی      
درهمی گر هست،دیناری کنی
پای دادیمت که باشی پا بجای       
وارهانی خویش را از تنگنای
چشم دادیمت تا دلت ایمن کند       
برتو راه زندگی،روشن کند
بر تن خاکی دمیدیم جان پاک       
خیرگیها دیدم از یک مشت خاک
تا تو خاکی را منظم شد نفس       
ای عجب!خود را پرستیدی و بس
ما کسی را ناشتا نگذاشتیم          
این بنا از بهر خلق افراشتیم
کار ما جز رحمت و احسان نبود     
هیچگاه این سفره بی مهمان نبود
در نمی بندد بکس،دربان ما         
کم نمی گردد زخوردن ،نان ما
آنکه جان کرده است بی خواهش عطا      
نان کجا دارد دریغ از ناشتا
این توانائی که در بازوی تست      
شاهد بخت است و در پهلوی تست
گنج ها بخشیدمت،ای ناسپاس       
که نگنجد هیچکس را قیاس
آنچه گفتی نیست،یک یک در تو هست  
گنج ها داری و هستی تنگدست
عقل و رای و عزم و همت،گنج تست     
بهترین گنجور،سعی و رنج تست
عارفان،چون دولت از ما خواستند       
دست و بازوی توانا خواستند
ما نمی گوییم سائل در مزن           
چون زدی این در،در دیگر مزن
آنکه بر خوان کریمان کرد پشت       
از لئیمان بشنود حرف درشت
آن درشتی،کیفر خود کام هاست        
ورنه بهر نامجویان،نام هاست
هیچ خود بین،از خدا خرسند نیست     
شاخ بی بر،در خور پیوند نیست
زین همه شادی،چرا غم خواستی       
از کریمان،از چه رو کم خواستی
نور حق،همواره در جلوه گریست      
آنکه آگه نیست،از بینش بریست
گلبن ما باش و بهر ما بروی        
هم صفا از ما طلب،هم رنگ و بوی
زارع ما،خوشه را خروار کرد       
هر چه کم کردند،او بسیار کرد
تا نباشی قطره،دریا چون شوی
تا نه ای گم گشته،پیدا چون شوی         


" پروین اعتصامی "